پریسان

در یکی از شبهای زیبای فصل بهار (شب دهم فروردین-یک شب) خدا یه فرشته ی ناز وکوچولو بهمون داد .اسمش پریسان یعنی زیبا مثل پری

+ من یه مامانم....

من یه مامانم ....

از اینکه می بینم فرزندم روز به روز با بزرگ شدنش لباساش دیگه اندازش نیست حس خیلی خوبی دارم.

وقتی دخترمو نگاه می کنم و قد و بالاشو می بینم ذوق می کنم وقتی دخترکم آراسته است و زیبا ، همه چی یادم می ره.

خیلی وقته که برای خودم وقت زیادی ندارم . ... اما از اینکه تمام وقتم صرف رسیدگی به فرزندم می شه یه جور خاصی خوشحالم .

خیلی وقته که نتونستم غذامو تا گرمه و لذت داره تا آخرش بخورم. ... اما وقتی دخترم غذاشو با میل می خوره و تموم می کنه انگار خوشمزه ترین غذاهای دنیا رو خوردم.

خیلی وقته نتونستم کتاب مورد علاقه مو بخونم .. اما وقتی با عشق با دخترم حرف می زنم و اون به چشمام زل می زنه زیباترین متن های عاشقانه رو تو عمق نگاهش می خونم .

خیلی وقته...

خیلی وقته...

خیلی وقته....

همه ی این خیلی وقتها رو با یک لبخند کودکم عوض نمی کنم.

دلم ضعف می ره برای دنیای مادری 

دنیایی که متعلق به خودت نیستی.

همه جا حضور کسی رو احساس می کنی که آنقدر بی پناهه  که آغوش تو آرامش می کنه.

اونقدر کوچیکه که دستهای تو هدایتش می کنه.

اونقدر ضعیفه که شیره ی جون تو پرورشش می ده.

مادری رو دوست دارم.....چون به بودنم معنا می ده.

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٥


+ یادگاری

دیروز  مریض شده بودم . تب و لرز کردم . وقتی از دکتر اومدیم خونه  تو مثل پروانه دورم می گشتی . آب نمی خواستم ولی برام آب میاوردی هرچی بابا می گفت به مامان نزدیک نشو تو هم مریض می شی بازم کار خودت رو می کردی. یه کاسه کوچولو اندازه مشتت از بابا گرفتی با یه پارچه بزرگ!! خیلی با دقت یه حوله زیرش پهن کردی که آب رو زمین نریزه. پارچه رو تو آب میزدی  بعد بدون اینکه فشار بدی  اونو آب چکان می ذاشتی روی سرم که تبمو پایین بیاری .آب از سرو کله ک می ریخت و تمام بالشم رو خیس می کرد  با اینکه لرز داشتم از دیدن این کارای تو خنده م می گرفت . خلاصه با اصرار بابا از اتاق بیرون رفتی که مثلا من استراحت کنم . ولی بیرون بند نمی شدی به هر بهانه ای می اومدی توی اتاق . هر دفعه یه چیزی می خواستی از تو کمدت برداری . فدای دل کوچولوت بشم که اینقدر مهربونه مامانی.

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳


+ تو را دوست دارم

تو را دوست دارم

مثل نوشتن  آخرین سطر مشقهای

.

.

.

مدرسه...

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳


+ مادرانه

دخترم ! عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هر چه زودتر به هدفی که در افق دور دست است دست یابند .و  متوجه نمی شوند که آنقدر خسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگر هم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند . در حالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند .

دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود در حالی که از اطراف خود غافل بوده است .

آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که از دست رفته ...

دخترکم  ! درست است ، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم . هر چه خاطرات خوشمان بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.

پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم .

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳


+ دختر شمالی

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳
تگ ها: عکس


+ خوشبخت باش

دخترکم ! 

هرگز به پایان فکر نکن .  اندیشیدن به پایان هر چیز . شیرینی حضورش رو  تلخ می کنه. بذار پایان تو رو غافلگیر کنه . درست مثل آغاز !

عزیزکم ! از لحظه لحظه های زندگیت لذت ببر و شاد باش . من فقط شادی تو رو می خوام.

نمی خوام تو بهترین باشی  فقط می خوام تو خوشحال و خوشبخت باشی.

می خوام یاد بگیری مهربون باشی . نمی خوام خوشنویسی یا چند تا زبون یاد بگیری . می خوام تا وقت داری کودکی کنی. شاد باش و سرزنده. قوی باش حتی اگه ضعیف ترین شاگرد کلاس باشی. فقط از زندگیت لذت ببر.

تو بده بستون درس و امتحان و نمره هر چی تونستی یاد بگیر ولی حواست باشه از دنیای قشنگ خودت چیزی مایه نگذاری .  زرنگترین شاگردان مدرسه خوشبخت ترین آنها نیستند.

عزیزم از کلمه " ترین " پرهیز کن  چرا که خوشبختی جایی هست که خودت رو با کسی مقایسه نکنی . حتی نخواه خوشبخت ترین باشی . از خدا بخواه که خوشبخت باشی و برای خواستت تلاش کن.

مادرت که همیشه آرزوی خوشبختی تو رو داره

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳


+ دعای مادر برای دخترکم

دختر مهربونم : دعا می کنم زیر این سقف بلند روی دامان زمین ، هر کجا خسته شدی ، یا که پر غصه شدی ، دستی از غیب به دادت برسد  و چه زیباست که آن دست ، 

دست  خدا باشد.

 

 عزیزکم دست خدا همیشه به همراهت .

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳


+ نگاهش کن

تلفن را بر میدارم . صدایش گرفته است. لازم نیست بپرسم که چرا صدایت گرفته . آنقدر می شناسمش که بدانم اتفاقی نیافتاده و این صدای بغض دار به خاطر فاصله است... گاهی دچارش می شود و من با شوخی و خنده سر حرف را باز می کنم که : دوباره دلتنگ کی شدی ؟ ! و او شروع می کند  از دوستی یا اشنایی که با مهاجرتش به کشوری دیگر از آنها دور افتاد . اما امروز جوابش غافلگیرم کرد.

" می دونی ... فقط دلم می خواهد یکبار دیگر ببینمش که کتابش را روی میز آشپزخانه باز کرده و عینکش را با آن لک های روغن گذاشته روی صفحه ای که داره می خونه و هر چند دقیقه یک بار به خورش قورمه سبزی روی گازش ، به برنجش که داره تو آب قل می زنه نگاه می کنه و باز بر می گرده  سر کتابش و عینکش را می زنه به چشمش و صفحه ای را می خواند و یک وقت هایی هم غرق داستانش می شود و ظهر وقتی برنج شفته شده را روی میز می گذارد، بابا با خنده بهش می گه باز رفته بودی توی چه کتابی ...."

تمام بدنم مورمور می شود، صحنه هایی که از مادرش می گوید، برایم آشناست . صحنه هایی که دیگر تکرار نمی شوند. بدون اینکه بخواهم دلداریش بدهم ، بدون
اینکه بخواهم از فاصله های دور ، دست بیاندازم روی شانه هایش تا سرمای دلش را کم کنم، می گویم:" می دونی ! ... تو به نظرم آدم خوشبختی هستی. "

صدای "ها" ی خنده اش که از روی تمسخر است، می پیچد توی گوشی تلفن و با لحنی که کمی عصبانی است ، می گوید:
" خوشبخت؟! خوشبختم که دورم ؟!خوشبختم که توی این دوری مادرم را از دست دادمو حتی به دیدن آخرین بارش نرسیدم؟...خوشبختم که...."

می گذارم تا بدبختی هایش را بشمرد ،می گذارم تا عصبانیتش را که از روی دلتنگی است خالی کند و می گویم : " آره... آره خوشبختی  که تمام این لحظه ها رو
دیدی و حس کردی . با تمام وجود مادرت رو. نگاه  کردی . و لحظه لحظه هاش رو به ذهن سپردی . اما من چی که با وجود اینکه تا آخر عمر در کنار مادرم بودم فقط او را دیدم . هیچ وقت عمیق نگاهش نکردم . هیچ وقت حرکاتش رو، رفتارش رو،... تو ذهن نسپردم . هیچ وقت از ته دل  به جزئیات رفتارش نگاه نکردم . آره تو خوشبختی و من
به این خوشبختی غبطه می خورم. تو خوشبختی . خیلی خوشبخت تر از من.   

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳


+ این روزها

این روزها دلم برف می خواهد . یک سپیدی یک دست . نه بر روی کوههای دوردست . روی پشت بام خانه خودم  . پشت همین پنجره ای که از پشت  آن به دوردستها خیره می شوم. 

دلم برف می خواهد ...دلم می خواهد در آن وسعت سپید دراز بکشم ، دلم و دنیایم یکی شود ، چشم هایم را ببندم و برف ببارد روی گونه های گرگرفته سی و شش سالگی ام ... ببارد و من همچنان به رقص شاعرانه دانه های الماس گونش خیره شوم ...

 

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢


+ دلتنگی ...

 

دلتنگیهای آدمی را باد ترانه‌یی می‌خواند،
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می‌گیرد،
و هر دانه‌ی برفی به اشکی نریخته می‌ماند.
سکوت سرشار از سخنان ناگفته ا‌ست؛
از حرکات نا‌کرده،
اعتراف به عشق‌های نهان ،حقیقت تو و من.

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌کنم،
که چراغها و نشانه‌ها را در ظلمات‌مان ببیند.
گوشی
که صداها و شناسه‌ها را در بیهوشی‌مان بشنود.
برای تو و خویش
روحی
که این‌همه را در خود گیرد و بپذیرد.
و زبانی
که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد،
و بگذارد از آن‌چیزها که در بندمان کشیده‌است سخن بگوییم.

گاه آنچه که ما را به حقیقت می‌رساند،
خود از آن عاریست!
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می‌بخشد.

از بختیاری ماست شاید
که آنچه می‌خواهیم یا به دست نمی‌آید،
یا از دست می‌گریزد.

 

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢


+ یادم به تو افتاد

پریسان رو فعلا مهد کودک نمی فرستم تا زمستون بگذره-با اینکه پیش پری جونش خیلی بهش خوش می گذره و داره پادشاهی می کنه ولی احساس می کنم به بازی به همسالانش نیاز بیشتری داره.  

یادم به تو افتاد

این روزا از رفتارهای پریسان احساس دلتنگیشو برای مهدکودک  رفتن می فهمم. مدتیه هرروز پشت سرم گریه میکنه و می خواد با من بیاد سرکار. روزی چند بار زنگ می زنه و روی زودتر اومدنم تاکید می کنه.

چند وقت پیش وسط روز زنگ زدم که حالشو بپرسم بهم گفت :

- میدونی مامانی وقتی داشتم صبونه می خوردم یه گنجیشکه دیدم دنبال بچه ش می گشت  بعد یه هویی من یادم به تو افتاد .

دلم می خواست اون لحظه بال داشتم و می رفتم اونقدر تو بغلم سفت فشارش می دادم که دیگه از این جمله های قصار نگه.

 

 

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢


+ سلام دختر گلم

دختر گلم سلام . مامان وقت نمی کنم زود به زود برات مطلب بذارم. سال 1392 هم رسید و تو به قول خودت رفتی تو 5 سال. مامانی و بابایی خیلی خیلی دوستت داریم . تو تمام وجود ما هستی . کمی شیطون تر و سربه هواتر شدی ولی شیرینی . شیرین مثل عسل !شیرین مثل قند ! شیرین مثل شکلات!

اونقدر خوشم میاد که اینقدر به هم نزدیکیم و احساس یکی بودن می کنیم. تو فسقلی تمام حرفها و حرکات من رو مثل طوطی تقلید می کنی ؟ الهی مامام قربون قد و بالات برم.

این روزها سرگرم مهد کودک و بازیگوشی های بچه گانه خودت هستی . چند روز پیش با خاله آنای مهدکودکت حرف می زدم .می گفت کمی بازیگوش هستی .از توی کلاس برای خودت بلند می شی می ری آشپزخونه چیز می خوری ! همش دوست داری به بقیه دستور بدی و سردسته باشی! و اگه چیزی هم بهت بگن زود گریه می کنی و... البته این اقتضای سنته ولی کمی نگران شدم.برای خاله نوشتم  روزهایی که خوب هستی ستاره و اگه شیطونی کردی ضربدر بزنه تو دفترچه ت .

دیروز یه ضربدر تو دفترچه ت دیدم.ازت پرسیدم پریسان خاله آنا امروز چرا از دستت ناراحت بود ؟

 گفتی : آخه ه  ه ه ه ه ه ه ه( با حالت کشیده)- خاله داشت قصه می خوووووووند ! من توپ بازی کردم!

خنده م گرفت ولی خودمو کنترل کردم و گفتم خوب خاله داره قصه می خونه باید گوش بدی دیگه !

گفتی : آخه اون قصه رو دوست نداشتم.

مامان قربونت برم که تو عالم خودتی و کار خودتو می کنی .

 

 مادرانه

برای پریسانم که 10فروردین 88 از بهشتی آسمانی دل کند تا مرا به بهشتی زمینی پیوند دهد :

 کلید بقای جهان

 در تو می چرخد

 ای پنج کوچک وارونه

 که در سینه دختر من 

 همچون عددی خوشبخت

 به آهستگی  می تپی...

 

 

 

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢


+ هر بار که عصبانی میشویدبه تاثیرش فکر کرده اید؟

هر بار که عصبانی میشویدبه تاثیرش فکر کرده اید؟

 

یکی بود یکی نبود، یک بچه کوچیک بداخلاقی بود. پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب.
روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روزها و هفته ها ی بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد
بالأخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده است را از دیوار بیرون بکشد
روزها گذشت تا بالأخره یک روز پسر جوان به پدرش روکرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی آن کوبیده شده و سپس درآورده بود، برد
پدر رو به پسر کرد و گفت: « دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن !! این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود
پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام، زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزکی به همان بدی یک زخم شفاهی است.
دوست ها واقعاً جواهر های کمیابی هستند ، آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند»

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱


+ نوروز 1391 همراه با پریسان

سال 1391 هم از راه رسید . پریسان خانوم در اوج شیرین زبانی  به سر می بره . گاهی دوست دارم دخترم تو همین سن بمونه و بزرگ تر نشه . دلم می خواد با همین زبون نصفه نیمه ش برام حرف بزنه و قند توی دلم آب کنه .

پریسان الان تو مرحله ای از سنشه که داره قوه تخیل رو تقویت می کنه . صبح ها که از خواب بیدار می شه  دوست داره ساعتها روی همون تخت باهاش کشتی  بازی  کنم . مثلاَ ما توی کشتی هستیم و روی زمین( فرش) دریاست .و توی دریا نهنگ و کوسه داره . تا می خوام پامو بذارم زمین دستمو می کشه و  می خواد منو از دست اونا نجات بده . جالب اینجاست که باید جای نهنگ و هشت پا هم  صحبت کنم و جواب سوالاشو بدم .بازی جالبیه .

ویا جای من رو با خودش عوض می کنه . من میشم دخترش و اون میشه مامانم - بعد دقیقاَ همون حرفایی که من بهش میگم رو تحویلم می ده .

- دخترم - خوابت میاد . روی زمین بخواب باشه !؟ مامانی کمرم درد می کنه .

بعدش من می گم چشم مامانی .

- الهی قربون چشات برم . عزیزم ! 

جالب اینجاست تو تعطیلات نوروز که این بازی جدید رو شروع کرد ده روزی بود که مهد کودک نرفته بود . یه روز که داشت قربون صدقه م می رفت گفت :

- دخترم من خیلی تو رو دوست دارم دیگه کتابخونه نمی رم . پیشت می مونم !!!تعجب

الهی من قربون دلت برم مامانی که منظورتو اینجوری به من می رسونی .

و یا یه روز که من و باباش داشتیم  آماده می شدیم که بریم بیرون  ناخودآگاه 

 گفت:

-مامانی تو قبه منیا ! قبه من !!( تو قلبه منی ).

 

پریسان کار کردن با قیچی رو خیلی دوست داره چند ماهی میشه که براش یه قیچی کوچولو و چسب و چندتا کاغذ رنگی خریدم روزی چند بار بساطشو میاره وسط خونه و شروع می کنه به ریز ریز کردن کاغذا و گاهی هم چسب زدن . به خیال خودش داره کاردستی درست می کنه خیلی هم با این کار سرگرم میشه . یه روز من مشغول آشپزی بودم و ژریسان هم مشغول درست کردن کاردستی . که دیدم ده دقیقه ای می شه صدای پریسان در نیومده . تو دلم گفتم حتماَ داره یه خرابکاری می کنه که صداش در نمیاد . وقتی رفتم سراغش چشمتون روز بد نبینه داشت با قیچی ( و خیلی هم با دقت )حاشیه پرده رو  می برید !!  شوکه شدم . فقط تونستم بگم پریسان چیکار می کنی ؟!! بچه م خودش هم ترسیده بود . دلم نیومد  دعواش کنم . فقط گفتم خوشت میاد من با قیچی لباساتو پاره کنم !؟  گفت : نه . بعدشم گفت : - بیخشید پرده رو پاره کردم .مامانی ! 

وقتی اینطوری عذرخواهی میکنی مگه دلم میاد نبخشمت مادری ؟ فقط  برای اینکه تنبیه بشه قیچی شو تا ظهر ازش گرفتم و گفتم این برای تنبیه . متفکر

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱


+ داستان کوتاه

جوجه هایش گرسنه بودند . طوفان همه ماهی ها را به اعماق دریا کشانده بود . مرغ دریایی هر روز تکه ای از گوشت زیر بال خود را با منقارمیکند و پنهانی به جوجه هایش میداد تا آنها را از مرگ حتمی نجات دهد.

روزها گذشت وجوجه ها هر روز بزرگتر و قویتر میشدند و مادر نحیف تر.

یک روز بچه ها جمع شدند چون میخواستند در مورد موضوع مهمی با مادر صحبت کنند.

آنها گفتند از مزه گوشتی که هرروز میخورند خسته شده اند......

...
ادامه مطلب
نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠


+ بیخشید

دیروز یه حرکت جالب از پریسان دیدیم . داشت توی آشپزخونه خرابکاری می کرد. هرچی بهش گفتم نکن گوش نکرد . من هم براش اخم کردم و دیگه باهاش صحبت نکردم.

بعد از چند لحظه دیدم اومد جلوی من و دستای کوچولوشو گذاشت رو صورتم و گفت :

- مامانی بیخشید !!!

- جوابشو ندادم . بازم گفت :

  مامانی  می خشی ؟!

می خواستم خودمو کنترل کنم و نخندم ولی نتونستم . تا خنده ام رو دید فوری گفت :

- مامانی خشیدی ؟!! بابایی مامانی خشید !!

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠


+ ماجرای cd

 این روزا پریسانی به اقتضای سنش کمی لجبازتر شده . میگن سن 5/2 تا 3 سالگی این حالت طبیعیه . به هر حال باید این دوران سپری بشه .

مدتی بود پریسان cd  زیاد تماشا می کرد . برای همین تصمیم گرفتیم دستگاه رو زیر زیرتلوزیونی قایم کنیم و هر وقت صلاح دیدیم براش یواشکی کارتون بذاریم . یه روز صبح طبق معمول گیر داد میکی موس بذار . گفتم مامانی دستگاه نداریم  . خراب شده آقایی اومده برده  درست کنه . دستمو کشید  و گفت : بیا  مامانی بیا . اینجاست . این زیه !! لبخند

داشتم شاخ در می آوردم . مارو بگو می خواستیم سر این فسقلی شیره بمالیم.!

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠


+ شیرین زبونی های طوطی من

این روزا دختری خیلی شیرین زبون شده .دیگه جملات رو کامل بیان میکنه .مثل طوطی هم هرچی که میشنوه تکرار می کنه .

این هفته یه بار با خودم بردمش محل کارم تا بابایی بیاد دنبالش . چون بلند بلند حرف می زد همش می گفتم هیس ! یواش حرف بزن . بعد  بابا مرتضی اومد و پریسان رو برد خونه ( من شیفت عصر بودم) غروب که رفتم خونه باباش می گفت تمام بعداز ظهر تا می خواستم حرف بزنم پریسان دستشو میذاشت روی بینیش و می گفت هیس ! ساکت ساکت

یا گاهی برای خودش شروع می کنه صحبت کردن : دختر خوب میشم. شاقو دس نیمیزنم - کیبیت دس نیمیزنم - خطناکه ( اینا آموزشای توی مهدشونه که مدام تکرار می کنه )

دختری الان تا ده رو نصفه نیمه به انگلیسی می گه فقط  هشت رو طبق معمول جا می ندازه . نمی دونم چرا ولی وقتی داشت شمارش فارسی رو هم یاد می گرفت 8 رو جا می انداخت . سوالمتفکر

 

 

...
ادامه مطلب
نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠


+ معجزه

وقتی سارا دخترک 8 ساله ای بود ، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچک ترش صحبت می کندد . فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست  داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد .

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد . قلک را شکست ، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد ، فقط 5 دلار.

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت . جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند . داروساز سرش شلوغتر از آن بود که  متوجه بچه ای 8 ساله شود. دخترک پاهایش را به هم زد و سرفه کرد ، اما داروساز توجهی می کرد ، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت . داروساز جا خورد و رو به دخترک کرد و گفت : چه می خواهی ؟

دخترک جواب داد برادرم خیلی مریض است ، می خواهم معجزه بخرم. داروساز با تعجب پرسید : ببخشید ؟!

دخترک توضیح داد : برادر کوچک من داخل سرش چیزی رفته و بابایم می گوید که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد. من می خواهم معجزه بخرم . قیمتش چقدر است ؟

داروساز گفت  : متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم !

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت : شما را به خدا، او خیلی مریض است ، پدرم پول ندارد تا معجزه بخرد. این هم تمام پول من است . من کجا می توانم معجزه بخرم ؟

مردی که در گوشه ای  ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت ، از دخترک پرسید : چقدر پول داری ؟

دخترک پولهای کف دستش را به مرد نشان داد . مرد لبخندی زد و گفت : آه چه جالب ! فکر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد ! بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت : من می خواهم برادر و والدینت را ببینم ، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد .

آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود . فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگنجات یافت.

پس از جراحی ،پدر سارا نزد دکتر رفت و گفت : از شما متشکرم ، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود . چگونه می توانم بابت جراحی از شما تشکر کنم و هزینه آن را پرداخت کنم؟ دکتر لبخندی زد و گفت : هزینه آن قبلاً پرداخت شده .

 

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠


+ اولین سفر

 

 

 اردیبهشت ماه یک هفته رفتیم سفر مشهد مقدس. ( عمه جون پریسان  هم همراهمون بود )

  این اولین سفر طولانی مدت پریسان خانوم دو ساله ی ما بود .

از وقتی رفتیم سفر تا امروز فرصت نشده بود  پست بذارم.که بالاخره امروز  اومدم سراغ وبلاگ.

 روز جمعه  ٢٣ اردیبهشت حرکت کردیم . ولی چون دختری زود به زود خسته می شد ناچار زیاد توقف داشتیم که یه کم از یکنواختی کم بشه . نهار رو پارک سیسنگان نور خوردیم و چند ساعتی توقف کردیم . زیاد عجله نداشتیم . چون شب میهمان یکی از دوستان قدیمی بابا مرتضی بودیم ( شهر مینو دشت) . پریسان توی مسیر از دیدن حیوونای مختلفی که میدید کلی ذوق می کرد ( سگ - گاو - گوسفند - اسب) .

 توی ماشین هم مدام می رفت پشت و میومد جلو  یه جا بند نمی شد .

 چند تا بسته برچسب براش گرفته بودم که بچسبونه روی مقوا و دفترش و سرگرم باشه .که خدا رو شکر یه جاهایی خیلی به دادمون می رسید . ولی دختری از چسبوندن روی دفتر که خسته می شد . روی شیشه - صندلی و هرجایی که براش جالب بود می چسبوند. چند تا کتاب قصه هم براش برداشته بودم که  بخونم  البته نزدیکیهای مشهد که رسیدیم دیگه از آوردن اون کتابها پشیمون شدم . ( آخه هر کدوم رو نزدیک بیست بار خونده بودم به خصوص شنگول و منگول رو!)

از محمود آباد هم که گذشتیم یکی دوبار اسم شهر رو تکرار کردیم که  فیل دخترکوچولوی ما  یاد هندوستان کرد و بهانه ی بابا محمودش رو گرفت . ( کلی خندیدیم)

یک شب مینودشت توقف داشتیم . اقوام بابا مرتضی خیلی خونگرم و مهمان نواز بودن . و کلی ما رو شرمنده کردن .

صبح روز شنبه به سمت مشهد حرکت کردیم . نهار رو توی پارک شیروان خوردیم . هوا خیلی گرم بود و ما زیر سایه درختها نشسته بودیم ولی پریسانی رو با وجود وسایل بازی نمی شد توی سایه نگه داشت و جالب اینکه وقتی از پله های سرسره های تودرتو بالا می رفت چند تا بچه داشتن بازی می کردن و یکی از بچه ها داشت کسی به اسم احمد رو صدا میزد . دختر ما هم که نخود هر آشی باید باشه دنبال اون بچه می رفت و اونم صدا میزد :

-  احمد ! احمد ! 

 و دنبال احمد که نمی دونست کیه می گشت !

مسیر مشهد از  جنگل گلستان به بعد واقعاً خسته کننده است . فقط اطراف بجنورد  زیبا بود و کمی سرسبز .

حدود ساعت ۴ عصر رسیدیم هتل . به محض اینکه پا توی  سوئیتمون گذاشتیم  دختری مثل کارآگاهها شروع کرد به وارسی کشو ها و کابینت ها .

مطمئن هستم یه دونه کشو رو هم از قلم نیانداخت ! حتی توی یخچال کوچولویی که داخل کابینت جاسازی شده بود رو هم وارسی کرد . بعد که خیالش راحت شد خودشو انداخت روی تخت . و باز هم ورجه وورجه و  شیطونی .

توی این چند روز نگهبانان دم در و پرسنل پذیرش حسابی پریسان رو می شناختن چون به محض اینکه می اومد تو لابی هتل می رفت سراغ آسانسور رستوران (آسانسور رستوران و پارکینگ جدا از بقیه هتل بود) و می گفت :

 یه  دومه بیزنم !!!  (یه دکمه بزنم)

چون دستش هم می رسید حسابی وارد شده بود ! آسانسور که باز می شد می رفت تو و دکمه ١ که مربوط به رستوران بود رو فشار می داد ( فقط یه بار دیده بود که ما اون دکمه رو زدیم !!)

وقت غذا خوردن هم چون زودتر سوپش رو می دادم سیر می شد و تا غذا بیارن دیگه رو صندلی کودکش بند نمی شد . میومد پایین و میرفت سراغ میزای دیگه و اگه خالی بودن چیدمان  اونا رو تغییر می داد .قاشق چنگالارو برمی داشت و...خلاصه ترتیب کل میز رو در عرض سه سوت می داد ! فقط باید دنبال پریسان خانوم می گشتیم این ور اونور .

یه بار هم  نمی دونم با چه سرعت عملی خودش رو به آسانسور رسونده بود و تا به خودم بیام دیدم خانوم با آسانسور رفته توی لابی هتل و صدای گریه ش از پایین میاد . سراسیمه از پله ها رفتم پایین که منو ببینه دیدم نگهبان داره با آسانسور میاردش بالا.

 خلاصه به قول پرسنل اونجا پریسان شده بود مسئول آسانسور هتل .

از ماجراهای پریسان خانوم براتون بگم که یه روز می خواستیم از هتل بریم بیرون که لج کرد و کنار آسانسور وایستاد . ما هم گفتیم ما داریم میریم و نگاش نکردیم تا دنبالمون بیاد. ولی حتی وقتی از در چرخان رد شدیم و پایین پله های هتل هم رسیدیم از پریسان خبری نشد . بابا مرتضی داشت میرفت دنبالش که گفتم نرو بذار خودش بیاد . داره لجباز می شه . نزدیک هفت هشت دقیقه منتظرش وایستادیم و البته دورادور هم می دیدیمش.بعد از یه مدت دیدیم نگهبان از در اومد بیرون و با لبخند بهمون گفت :

خودتون رو خسته نکنید !  از جاش یک سانتیمتر هم تکون نخورده .!!

و باز هم این لجباز کوچولو مجبورمون کرد که بریم و یه کم به زور متوسل بشیم و بیاریمش بیرون !

   وقتی با بابا مرتضی از حرم اومد . با خوشحالی داد میزد :

- مامایی بوس کدم !! بوس کدم !!  ( بوس کردم)

 الهی امام رضا همیشه  پشت و پناهت باشه گل نازم

 

یه بار هم من با خودم بردمش قسمت خانوما ولی مدام دنبالش می دویدم  از یه در می رفت بیرون  توی حیاط و برای اینکه نتونم بگیرمش می دوید و از یه صحن دیگه می رفت تو من هم تا کفش بپو شم و بدوم دنبالش از اضطراب می مردم و زنده می شدم چون خیلی شلوغ بود و اون فسقلی اگه همینطور می دوید توی جمعیت گمش می کردم. ولی وقتی میرفتم توی صحن می دیدم همونجا وایستاده و منتظره که منو ببینه  تا به محض دیدن من دوباره با خنده فرار کنه . توی صحن امام رضا بازی نکرده بودیم که اونم ...!!!

خیلی دلم می خواست سرزمین موجهای آبی پریسان رو ببرم ولی فرصت نشد . انشالله دفعه بعد .

باغ وحش هم رفتیم که پریسان به یه بز کوهی و یه میمون کوچولو پفک داد .وقتی دو تا پفک جلوی بزه گرفتیم و خورد پریسان با تعجب داد زد :

- همه خووودییی؟!!   (همه رو خوردی ؟!)

( در ضمن اون روز پریسان برای اولین بار بود توی عمرش داشت پفک می خورد تا اون روز براش پفک نخریده بودیم . فقط چند بار پفیلا خورده بود . بچه م بیشتر از حیوونای باغ وحش حواسش به پفکاش بود . براش تازگی داشت . الهی قربونش برم ولی واسه سلامتی خودشه که  براش نمی خریم  .

از خرید هم چیزی یادم نمیاد چون از بس این ورووجک توی این مغازه اون مغازه می رفت تمام مدت خرید  من پریسان رو بغل کرده بودم و داشتم براش شنگول و منگول و کدوی قلقلی رو تعریف می کردم .!

برگشتنی بیشتر راه رو خواب بود . داشت خستگی شیطونیاش رو در می کرد .

نزدیک ساری که رسیدیم یه جایی بین خیابون و ریل قطار توقف کردیم تا بابا مرتضی زیر سایه ی یه درخت کمی بخوابه و خستگیش در بره . تو این یه ساعت دخترم روی ریل قطار مشغول جابه جا کردن سنگها بود .نمی دونم چه علاقه ای به جابه جا کردن سنگ داره! ( تو محوطه ی مجتمع  هم که می برمش تمام سنگهای روی آسفالت رو جمع می کنه.حتی از سنگهایی که پسرا برای تعیین دروازشون هم گذاشتن نمی گذره)

خلاصه روی ریل قطار تمام دست و لباسش رو  کثیف کرد و اونقدر خسته شد که به محض حرکت خوابش برد .

به هر حال سفر خوبی داشتیم و بهمون خیلی خوش گذشت .

 

 

 

 

 پریسانی بالاخره  پستونکش رو ترک کرد . از مشهد که اومدیم تصمیم گرفتم  ترکش بدم واسه همین روش آبلیمو زدم و وقتی برای خواب تقاضای پستونک کرد گذاشتم تو دهنش . قیافشو در هم کرد

 و گفت :

- تخه !! (تلخه)

- آره مامانی خراب شده  دیگه نخورش !

- دووس کونش .( درست کنش )

- نمیشه مامان دیگه خراب شده  . خودت بخواب .

کمی مردد بود ولی دیگه بهانه نگرفت . بعد از اون هر بار پستونک رو خواست بهش دادم ولی تا می بردم جلوی دهنش لب و لوچشو جمع می کرد می گفت :

- خابه .( خرابه) .

خدارو شکر بالاخره از سرش افتاد . دیگه سراغشو نمی گیره .

طفلکم اون هفته که دایی جونش با زندایی و هانا کوچولو اومده بودن خونمون با دیدن پستونک هانا  اونقدر ذوق کرد که با خوشحالی برش داشت و نشونم داد و گفت

- مامایی ایش هانا ! ( پریسان به پستونک میگه :  ایش ! )

- آره مامایی مال هاناست مال شما خراب شده .

و با حرف شنوی گذاشت سر جاش . الهی قربونش برم که اینقدر عاقله .

 

وقتی هانا رو بغل کرده بودم می گفت :

- وش کن ! مامایی اخ کن ! اخ کدی ؟(  ولش کن - مامانی بهش اخم کن! اخم کردی ؟ )

و یا وقتی هانا گریه می کرد و گذاشتمش رو ی پام تا آروم بشه میگفت:

- پا نذای . عمه ش بذایه  ( چون من به هانایی می گفتم عمه قربونت برم . دخترکم فکر می کرد مامان هانا عمه شه !)

 

 

 

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس