پریسان

در یکی از شبهای زیبای فصل بهار (شب دهم فروردین-یک شب) خدا یه فرشته ی ناز وکوچولو بهمون داد .اسمش پریسان یعنی زیبا مثل پری

+ تولد هانا خانم مبارک

پریسانی چند روز پیش صاحب یه دختر دایی نازنازی شده . اسم خانم کوچولوی ما هاناست. ماچ( یعنی امید)

تولدت مبارک عمه جون .             

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها:


+ فرشته ی نازم تولد دو سالگیت مبارک

برای پریسان قبل از تعطیلات عید توی مهد کودکش یه تولد کوچولو گرفتیم . اینم عکس تولد پریسان که توی مهد ش گرفته

 

 امسال تولد دخترم  رامسر کنار پدر جون و مادر جونش نبودیم که مفصل برگزار کنیم. آخه بابامرتضی کشیک بود .  دخملی  هم باهاش برگشت خونه که وقتی باباییش خسته از سر کار میاد با یه بوس و یه خنده تمام خستگیه باباجونشو از بین ببره.

واسه همین خودمون سه تایی یه تولد کوچولو گرفتیم .

البته پریسان داره دو تا دندون در میاره و حسابی اذیت شده . اصلاً حوصله نداشت . مامانی و بابایی درکش می کنیم و هر چی هم جیغ بزنه چیزی بهش نمی گیم . می دونیم این دندونا در اومدنشون خیلی سخته .چون پریسان بی حوصله بود و تمام توجهش هم فقط به کیکش بود زیاد عکسهاش جالب نشد. بیست تا عکس که گرفتم تو همشون سر پریسانی تو بشقاب کیکشه.فقط این بار یه نگاهی بهم انداخت ( شکمو) .

 

 

 و عکس دو نفره ی پریسان و خرسی جونش

 

 

دختر مهربونم ! از صمیم قلب آرزو می کنم توی زندگیت رنگ غصه رو نبینی و همیشه شاد و خندان و سلامت باشی. 

 

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠


+ چند تا عکس بچگی

 

 

 

                                                      

                                                           

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها: عکس


+ دلم برات تنگ شده

امروز روز دومه که پریسان  رامسر و پیش مامان پری و بابا محمودش مونده . مجبور شدم بذارمش و بیام رشت سر کار .چون مهد کودکش تعطیل بود باید یکی نگهش می داشت . دلم براش یه ذره شده . ولی من که زنگ زدم خونه مامان می گفت مشغول بازیه یاد شما هم نمی کنه .

پریسانی حتماً سرت به بازی گرمه و دور و برت شلوغه بهانه ی مامان رو نمیگیری . من که باورم نمیشه یاد مامانی نباشی ورووجک دوست داشتنی من. همیشه دوست دارم. حتی اگه یاد مامانی هم نباشی

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠


+ مریضی پریسانی

پریسانی یک هفته بود که شدیداً مریض بود  . برای اولین بار می خواستن به دختری سرم بزنن. از همون اول پامون که به فضای کلینیک  اطفال رسید شروع کرد به بهانه گیری .   

   - بیییم ماشین(بریم تو ماشین).

موقع سرم وصل کردن با چنان قدرتی دستش رو می کشید که خانومای پرستار ناچار شدن یه نگهبان قلچماق رو صدا بزنن که بتونه پریسانم رو نگه داره . دلم داشت اون لحظه پاره می شد. نمی تونستم جلوی اشکامو بگیرم. بعد ازنیم ساعت که سرم کمی رفت و پریسان  آروم شد پرستار اومد یه سری بزنه .به محض اینکه در اتاق رو باز کرد پریسانی با حالت گریه و عصبانی و با اشاره دست بهش امر کرد که :

 - بوووووووووووو ( یعنی برو!)

پرستار بیچاره هم با خنده گفت چشم خانوم با شما کاری ندارم . می رم. رفت و در رو بست . در حالیکه دختر گل من همچنان داشت با عصبانیت یه چیزایی می گفت که متوجه نمی شدم.قربون دستای کوچولوت برم که اینطوری سوراخ سوراخش کردن.

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس