پریسان

در یکی از شبهای زیبای فصل بهار (شب دهم فروردین-یک شب) خدا یه فرشته ی ناز وکوچولو بهمون داد .اسمش پریسان یعنی زیبا مثل پری

+ یه تجربه

جمعه من و بابا و پریسان خانوم رفتیم خونه ی عمو حسین دیدن مامان بزرگ  من. بارون می بارید  بابا ماشین رو خاموش نکرد و رفت اول زنگ بزنه ببینه خونه هستن یا نه . من بی دقتی کردم و پریسانی رو جلو نشوندم و پیاده شدم که از پشت کیفم رو بردارم. در ماشین رو که بستم یکدفعه درها اتوماتیک قفل شد . حالا ما موندیم بیرون و پریسان با یه ماشین روشن و درهای بسته داخل ماشین. اون لحظه اون قدر ترسیده بودم که رنگ به رو نداشتم .

با دستپاچگی به پریسان قفل در رو نشون دادم و گفتم مامانی اینو بده بالا! اولش که دید ما ترسیدیم خودش هم تو چشماش ترس بود ولی چند ثانیه بیشتر طول نکشید تا منظور مارو بفهمه و قفل در رو باز کنه .

اون لحظه خدا رو شکر کردم که پریسان بچه آرومی نیست و با همه چیز ور میره و دوست داره سر از همه چیز در بیاره . چون اگه غیر از این بود  نمی تونست در رو باز کنه  و چند ساعت طول می کشید تا روز تعطیل بارونی قفل ساز پیدا کنیم و در ماشین رو باز کنیم. این هم یه تجربه بود و هم یه خاطره.

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس