پریسان

در یکی از شبهای زیبای فصل بهار (شب دهم فروردین-یک شب) خدا یه فرشته ی ناز وکوچولو بهمون داد .اسمش پریسان یعنی زیبا مثل پری

+ مریضی پریسانی

پریسانی یک هفته بود که شدیداً مریض بود  . برای اولین بار می خواستن به دختری سرم بزنن. از همون اول پامون که به فضای کلینیک  اطفال رسید شروع کرد به بهانه گیری .   

   - بیییم ماشین(بریم تو ماشین).

موقع سرم وصل کردن با چنان قدرتی دستش رو می کشید که خانومای پرستار ناچار شدن یه نگهبان قلچماق رو صدا بزنن که بتونه پریسانم رو نگه داره . دلم داشت اون لحظه پاره می شد. نمی تونستم جلوی اشکامو بگیرم. بعد ازنیم ساعت که سرم کمی رفت و پریسان  آروم شد پرستار اومد یه سری بزنه .به محض اینکه در اتاق رو باز کرد پریسانی با حالت گریه و عصبانی و با اشاره دست بهش امر کرد که :

 - بوووووووووووو ( یعنی برو!)

پرستار بیچاره هم با خنده گفت چشم خانوم با شما کاری ندارم . می رم. رفت و در رو بست . در حالیکه دختر گل من همچنان داشت با عصبانیت یه چیزایی می گفت که متوجه نمی شدم.قربون دستای کوچولوت برم که اینطوری سوراخ سوراخش کردن.

نویسنده : پریسان، مامان رویا و بابا مرتضی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس